نصرت در حالی که آرنج دست چپش روی زانوش بود با دست راستش که دستمال یزدی دورش پیچیده بود می

کوبه روی پیاز.یه تیکه از پیاز رو برمیداره و می ذاره دهنش. لقمه ی توی دهانش رو قورت میده. رو میکنه به

محمد و میگه:داش ممد،قوربونت مشکل مام همینجاس،روم نمیشه.

اشک توی چشماش حلقه میزنه.بغض خودش رو میخوره.زیر لب میگه:بامرام کمکم کن،گلوم بدجور گیره.اون

همشیره این ساعت از کلاس برمیگرده.

ـ پاشو بریم...توکه نذاشتی یه لقمه بزنیم،پاشو...

ـ چاکرتم،نوکرتم،جوربشه یه دیزی مشت مهمون منی.

ـ دمت درست،دنیا فدای دوست،ما کار خیر تو مراممونه،توفقط همشیره رو نشونم بده باقیش با من.اون بالایی هم

که خودش هوامونو داره.

ـ اوس کریم،چاکریم کمک کن.

                                              * * * * *

نصرت کتش رو می اندازه روی شونه اش وپشت کفش پاشنه تخم مرغی اش رو میکشه بالا و با محمد راه می

افته سمت راست خیابان. سرخیابون که میرسن یهو نصرت دست محمد رو میکشه و میارتش پشت دیوارو

یواشی دلا میشه و میگه اون همشیره است. ازاینجا معلوم نیست،نفر پنجم توی صف تاکسی.

ـ وای ممد،نمیدونی چه طور این دل واموندم تالاپ تولوپ می کنه هر بار می بینمش. از طرفی هم خوش ندارم

تنها سوار تاکسی میشه یه حس مسئولیتی بش دارم.

ـ صبر کن مرد،درست میشه،دعاکن من رفتم یا حق...

ـ عزت زیاد...

بعد از چند دقیقه زودی محمد برمیگرده.نصرت بی تاب میگه:داش مشتی پس چی شد؟چرا دوکلوم بش نگفتی؟

محمدیه نگاهی به نصرت می اندازه و سرش رو می اندازه پایین و میگه:شب رفتم خونه باهاش مفصل حرف

میزنم